|
وقتی کار از کار گذشته ، دیگه گذشته... کاش مثل فیلما و قصه ها بود ... اونجاهایی که کار از کار باید بگذره ولی نمیگذره! همیشه یه راهی که وجود نداره پیدا میشه ، ولی دنیای واقعی هیچ وقت چنین راه هایی نداشته ، پس چرا تو ذهن آدما وجود داره؟ چرا همیشه رویاش هست و هیچ وقت خودش نیست؟ و همیشه خودش ، فقط یه حسرته ، ملموس تر از هر چیز! و گاهی یه بغض توی گلو که هیچ وقت نمیترکه!
+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه 1390/06/28 و ساعت
5:0 |
"گل در بر و می در کف و معشوق به کام است" ولی باز دلم گرفته ، ولی هیچ چی درست نیست انگار ، نمیدونم به خاطر این مملکت کوفتیه یا به خاطر فلسفه!! شاید گل و می (و حتی شاید معشوق) درست سر جاشون نیستن و فقط اشتباها اینجوری برداشت میشه که هستن! یا شاید حافظ اینجوری خودشو گول میزد... و ما رو... + نوشته شده توسط مهدی در جمعه 1390/05/21 و ساعت
18:20 |
نه راه پس، نه راه پیش، معلق در هیچ، تیر خلاص کجاست؟ + نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 1389/12/24 و ساعت
12:42 |
>... قوانینم را باخته ام میدانم چه میگویم گیجی برای تشخیص همین و همین < و داستان دوباره ی چشمانت... >>تکرار در سر در گمی سهل انگاری برای ندانستن << یادم نیست چه تاسی آوردم... >>>دیوار را خواهم ساخت، وقتش رسیده است، اگر نیرویی مانده باشد هنوز، به زودی... روحم آزرده است، قلبم نیز... و حتی فکر! کاش خدایی طلوع کند، ولی نه هر چه... خود را فریفته ایم... <<< قهقهه ی سردرگمی در اتاق آخر... >>>>تمام که خورده شدم ، هسته ام را تف کن!! <<<< چگونه ای؟ >>>>>دلم گرفته! یه خرده بر خورده بهم. نمیدونی که حق دارم؟ نمیدونم چرا به موقع نمیتونم بگم! همیشه یه حرف ناتموم رو دلم سنگینی میک... <<<<< بغضی که خفه ام میکند... + نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه 1389/12/05 و ساعت
13:15 |
آینه را شکسته ام … «عید مردم هاست دیو گله داره دنیا مال ماست دیو گله داره» … تغیان،بی پیکری … «معلق و بیانتها عریان» … «گفتی دوستت میدارم و قاعده دیگر شد» … و داستان دوباره ی چشمانت و داستان دوباره ی دستانت و قلب بیچاره ی من! … پنجره، نفوذ هیاهو تکرار در سر در گمی سهل انگاری برای ندانستن هیچ کجای جهان هیچ کجای تاریخ … خواندن-رو شدن-پنهانی-سرودن-تبسم نمناک … وجدان،درگیری،فرشته،عذاب داستان غم انگیز چاله اول و چاه دوم … و فکر... اینک... دوباره ، دوباره مکرر ، همچون تازیانه ، بی هشدار بلاهت ، لیاقت ، تکلیف ، خرد ، احساس وهم ، هذیان ، انکار ، ریاضی ، ستاره ، دروغ ، شک ، حکایت دوش و وظیفه … قوانینم را باخته ام میدانم چه میگویم گیجی برای تشخیص همین و همین + نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه 1389/11/24 و ساعت
17:20 |
میدانم که نخواهی فهمید! انتظاری نیست...
میدانی که نخواهم دانست! انتظاری نیست؟
+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 1389/11/19 و ساعت
12:5 |
دیوار را خواهم ساخت، وقتش رسیده است، اگر نیرویی مانده باشد هنوز، به زودی...
روحم آزرده است، قلبم نیز... و حتی فکر! کاش خدایی طلوع کند، ولی نه هر چه... خود را فریفته ایم... + نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه 1389/10/22 و ساعت
18:48 |
If I were a good man, I'd understand The spaces between friends (Pink Floyd - If) spaces رو خواستم قبول کنم ولی گاهی فکر کردم استثنا هم وجود داره ، بعدش فهمیدم نه ، هیچ استثنایی نداره هر چند که هنوز دنبال استثنا میگردم و گاهی تلاش میکنم استثنا رو به وجود بیارم ، مدتیه!+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه 1389/09/18 و ساعت
2:29 |
یادم نیست چه تاسی آوردم! باور کن نمیخوام تقلب کنم ، ولی واقعا ً نمیدونم چه تاسی ریختم!
+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه 1389/09/06 و ساعت
15:22 |
پارسال این موقع کاش هام فرق داشت، امسال کلا ً کاش هام به این موقع ربطی نداره زیاد! فقط گاهی بزرگ شدم! جنس کاش هام گاهی عوض شد، مبدأ زمان کاش هام تغییر کرد که خودش دلیل بر اینه که مبدأ زمان چیز مسخره ایه برای قرار داد های مسخره! فقط کاش همه کاش هام مسخره و تو خالی نباشن، کاش سر کار نباشم و لا اقل کاش هام حتی اگه تغییر میکنن یا بزرگ میشن در یه جهت باشن که سر در گم نمونم.
+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه 1389/08/27 و ساعت
1:38 |
همیشه یکی از هدف هام نوشتن به یه سبک جدید داستان کوتاه بوده ، حالا فهمیدم که یه نفر قبلا ً این کارو کرده ، یعنی حد اقل یه نفر ، البته موجود باحال و خفنیه ، وودی آلن!! حالا چند تا راه به ذهنم میرسه ... یا برم بمیرم! یا کلی افتخار کنم که مثل وودی آلن فکر میکنم!!! یا از اونجایی که اولین باری نیست که اتفاق این شکلی برام میفته و در همه موارد پیشین یکی از دو راه قبل رو انتخاب کردم(!) سعی کنم که دیگه به چیز جدیدی فکر نکنم!! البته یه راه دیگه هم وجود داره ، اونم اینه که کار خودمو بکنم و به بقیه کار نداشته باشم ، حداقل برای من جدیده! هر چند که خیلیای دیگه هم ممکنه فکر کنن که جدیده! + نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه 1389/08/23 و ساعت
21:47 |
دوست ندارم غر بزنم ، ولی میخواستم بخوام که همه چی چند ماه به عقب برگرده ، الآن که فکر میکنم فایده خاصی نداره!!!
+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه 1389/08/12 و ساعت
2:35 |
میفهمم چه حالی داری ، باور کن میفهمم ، اگه نمیفهمیدم اینجوری به هم نمیریختم ، اگه بگم فکر نکن بهش و خودتو اذیت نکن شعاره ، نمیشه ، میدونم. ولی چیکار میشه کرد؟ نشست و به هر بهونه ای غصه خورد؟ از هر چیزی خوب یا بد متنفر شد؟ اینجوری حل میشه؟ راهش اینه؟ کاش زندگی یه روی دیگه هم داشت ، کاش زورم میرسید ورق زندگی رو برگردونم! کاش... حال بهتری ندارم! فقط همین! + نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 1389/07/13 و ساعت
0:22 |
... خانوم ها و آقایون عذر میخوام / تقصیر من بود / باعث شرمندگیه / تقصیر من بود اگه شاکیها زندونن، مجرما بیرونن / تقصیر من بود اگه اینا همش یه رازه که همه میدونن / تقصیر من بود اگه خدای نکرده یه روز من نباشم / اون روز چی میشه؟ تقصیر منه چه باشم یا نباشم / جور دیگه نمیشه تقصیر من بود ... ( کیوسک - آلبوم آدم معمولی - تقصیر من بود ) + نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه 1389/06/29 و ساعت
22:0 |
همیشه یه حرف ناتموم رو دلم سنگینی میک...
+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه 1389/06/24 و ساعت
20:35 |
روزی که کاملا ً محبوب شدی ، بدان که درست همان هنگام بیش از اندازه "معمولی" هستی! + نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه 1389/06/11 و ساعت
0:35 |
خوب!؟! چه میشه کرد؟! من همینم! درست و غلط همینم! وقتی اینجا نشستم نمیتونم ببینم درستم یا غلط ، فقط میدونم که رو بازی میکنم ، به این امید که همه رو بازی کنن... + نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه 1389/05/27 و ساعت
11:40 |
آهنگ جان مریم (نازنین مریم ) بدون شک یکی از خاطره انگیز ترین ترانه هاییست که با صدای ماندگار استاد محمد نوری به اجرا در آمد. خدایش بیامرزاد. وای گل سرخ و سپیدم کی میایی + نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه 1389/05/14 و ساعت
3:10 |
واقعا ً نمیدونم چرا همیشه یه جای کار میلنگه!؟!
+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه 1389/05/11 و ساعت
22:38 |
پشیمانم...این چیزها برای من نیست...انتظار بیشتری داشتم از خودم نیز!! + نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه 1389/04/27 و ساعت
1:53 |
روح ....... دلیل ... من ...... او ...... هذیان ... هذیان ... هذیان! هیجان ... هیچ ... امید ... کدام؟ ... گیجی ... گیجی ... گیجی! جبر ....... جبر ... انتظار ... انکار ...... ناله ...... ناله ........ ناله! + نوشته شده توسط مهدی در جمعه 1389/04/04 و ساعت
14:54 |
تـاریخ مصرف این دقایق گذشته است ... دیگـر برایت تـره هم خرد نمیکنند ... با لغت بـازی نکن ... مـن پـازلم را چیده ام ... از عـریانی به در آمدم
+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 1389/03/25 و ساعت
19:47 |
چرا درست وقتی که نمیتونی کمکم کنی به هم میریزی منو؟ میری و من میمونم و ...
+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 1389/03/11 و ساعت
16:47 |
یک فنجان اسپرسو ... یک نخ سیگار ...هیچ چیز تغییر نکرد ... همه ی دقایق تکراری....
+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه 1389/03/02 و ساعت
21:9 |
یه قولوپ اسپرسو ... یه پک سیگار ... در اندیشه روزهای خوبی هستم که میدانم خواهند رفت!
+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه 1389/02/23 و ساعت
8:31 |
|